
|
تاريخ خبر: تأملي در زندگي و شعر پل الوار، شاعر آزادي سپيده كه سر بزند...
محمد صادقي
![]() |
|
چنانچه در کتاب تنهايي جهان آمده است: «پل الوار روز 14 دسامبر 1895 در سندني واقع در شمال پاريس چشم به جهان گشود. تصويري که از اين شهر در آن روزگار به دست دادهاند، تصوير مکاني است دور افتاده با ستونهاي ضخيم دود و نماي کليساي قديميخاکستري رنگ. به گفته ورلن: چون به سندني نزديک ميشويم، فضا کثيف و خشن ميشود. معابر پوشيده از خاکستر ذوب شده زغالسنگ و نهرهاي پنهان در پشت محوطههاي کارگري، زادگاه کودکي بودند بيمارگون و عصبي، اما بهرهمند از دلي پرمهر و پرشور. پل الوار نخستين سالهاي زندگياش را در سندني و اولنهسوبوآ ميگذراند. اين دو شهر با آبراههاي زنگاربسته به هم ميپيوندند. بازتاب مبهم درختان و دودکشهاي کارخانهها در آب راکد آبراهه، در نخستين اشعار الوار به چشم ميخورند. در اين اشعار، وي مناظر حزنانگيز ديارش را ترسيم ميکند. در دوازده سالگي، پل همراه خانوادهاش به پاريس نقل مکان ميکند. از دوازده تا شانزده سالگي در خيابان لويي بلان ـ باز هم نزديک يک آبراهه ـ زندگي ميکند. اما در شانزده سالگي به ناچار تحصيل را رها ميکند و براي درمان بيماري به سوئيس ميرود. او که از ناحيه ريه به شدت رنج ميبرد بايد در کوهستان سکني گزيند. الوار در سراسر آثار خود، بهويژه در عاشقانههايش، از خاطرات اين روزها سخن ميگويد؛ از مزارع پوشيده از برف زيرآسمان پاک. پس از دو سال، در 1914، زماني که به پاريس بازميگردد، آتش جنگ جهان را دربر ميگيرد و او ناگزير به جبهه نبرد ميشتابد. ساليان سپري شده در آسايشگاه و جبهه و برخورد مداوم با تيرهبختي، ردپاي خود را در آثار الوار بهجا مينهند. در ارتش، مدتي در ايستگاه راهآهن در پشت جبهه خدمت ميکند. در حالي که پيرامونش را افقي غمانگيز فراگرفته، اندک اوقات فراغتش را به خواندن آثار شاعران عصر رنسانس ميگذراند.» کلمان اوژن گرندل (پل الوار) در سال 1913 با دختري روس به نام هلنا رياکونوف آشنا ميشود و نام گالا را بر او مينهد. اين دو سپس در يک مرخصي چندروزه به پاريس رفته و ازدواج ميکنند. نخستين مجموعه شعرهايش همان سال به نام پل اوژن گرندل با پشتيباني مادرش منتشر ميشود: نميدانستند که زيبايي آدمي بزرگتر از آدمي است ميزيستند تا بينديشند ميانديشيدند که خاموشي گزينند ميزيستند تا بميرند بيهوده بودند بيگناهي خود را در پس مرگ نهان کردند ... وي در سال 1916 به عنوان پرستار در بيمارستان شماره 18 ارتش نزديک به خط مقدم خدمت ميکند و ده قطعه از شعرهايش را با نام «وظيفه» ميان نظاميان توزيع ميکند و اينجاست که نخستين بار زير شعرهايش نام «پل الوار» را مينويسد و نام خانوادگي مادربزرگش يعني مادر مادرش را جايگزين نام خانوادگي خود ميکند. در سال 1919 وي با آندره برتون و لويي آراگون آشنا ميشود و همچنين دو سال بعد کتاب «کرات و بدبختيهاي عاطفي» را منتشر ميسازد. در سال 1918 گالا دختري به دنيا ميآورد و همان سال اشعاري براي صلح، مجموعهاي از سرودههاي الوار منتشر ميشود. اما سالها بعد در دسامبر 1930 الوار و گالا همديگر را براي هميشه ترک ميکنند و جدا ميشوند: بر سر راهت، من آخرينم آخرين بهارم، آخرين برف آخرين نبردم براي نمردن و ما اينک فروتر و فراتر از هميشهايم در هيمه ما همه چيز هست مخروط کاج و شاخه تاک و گلهايي تواناتر از آب گل و شبنم *** آسمان روشن است و خاک تيره اما دود بر آسمان ميرود اخگران آسمان گم شدهاند شعله بر زمين مانده شعله ابر دل است و همه شاخسار خون نغمه ما را ميخواند بخار زمستان ما را محو ميکند شبانه با نفرت، غم شعله کشيد خاکستر شادمانه و زيبا به گل نشست از غروب هماره روگردانيم همه چيز به رنگ سپيدهدم است چندي ميگذرد و الوار با نوش ازدواج ميکند. وي همچنين فعاليتهاي خود را ادامه داده و براي نمونه ميتوان به يک دوره سخنرانياش در اسپانيا (1936) درباره پابلو پيکاسو ، سخنرانياش در لندن (1936) با عنوان قطعيت شاعرانه، همکاري با لويي پارو (1944) براي راهاندازي نشريه جاويد، سفر به چکسلواکي (1946) براي کنفرانسي با نام شعر در خدمت حقيقت، شرکت در کنگره جهاني صلح (1949) در پاريس و... اشاره کرد. الوار را ميتوان شاعر آزادي ناميد (شعري هم به همين نام دارد) و بارها در زمان جنگ دوم جهاني و اشغال فرانسه، مجبور شد سرودههايش را با نامهايي ديگر (مستعار) مانند ژان دوا و موريس اروان منتشر سازد. پل الوار که در سپتامبر 1952 يک حمله قلبي را پشت سر گذاشته بود، در 18 نوامبر همان سال در خانه اش که در خيابان گراول شهر پاريس بود دچار يک حمله قلبي ديگر شد و در 22 نوامبر در گورستان پرلاشز به خاک سپرده شد. اما خاطره شورانگيز شعرهاي زيبا و شورانگيزش در ذهن تماميمردم صلحدوست جهان جاودان ماند. چنان که در يکي از سرودههايش ميگويد: «شب پيش از مرگش/ کوتاهترين شب عمرش بود/ فکر آنکه هنوز زنده است/ خون را در مچ دستانش به جوش ميآورد/ حالش از سنگيني تنش بهم ميخورد/ از تاب و توانش شکوه داشت/ اما در قعر همين هراس بود/ که لبخندي بر لب داشت...». و سرانجام همانطور که در پايان اين سروده پرشور و غمناک هم آمده، خورشيد بهر او دميد. codex23x page29 |
PDF صفحات روزنامه
Ettelaat International



آدرس: تهران. بلوار ميرداماد - خيابان نفت جنوبي
تلفن : 29999
22258022 : فاكس
Ettelaat Newspaper
Tehran Mirdamad Boulvard
Tel : 009821 29999
Fax : 009821 29999
email: ettelaat@ettelaat.com






































84 سال حضور مستمر در صحنه اطلاع رساني کشور




PDF صفحات نيازمنديها
PDF صفحات ضميمه


